اشعار شهادت اقا امام موسی کاظم (ع)

شهادت مظلومانه امام موسی ابن الجعفر الکاظم علیه السلام تسلیت باد
ای بـاب مـراد خلق عالم
سر تا به قدم رسولاکرم
هفتم ولـی خدای منـان!
مهر تو روان دین و ایمان
قرص قمرِ امام صادق
نور بصرِ امام صادق
گفتـار تو چون کلام قرآن
در هـر نفست پیام قرآن
صحـن تو تمـام آسمانها
دوران امـامتت زمـانهـا
چشم همـه بـر عنـایت تو
سرمایـۀ مـا ولایـت تـو
تو بـاب مـراد عالـم استی
تـو کعبـۀ روح آدم استی
تو دسـت عنـایت خـدایی
از خلق جهان گرهگشایی
ای روح، کبوتـر حــریمت
عالم همه بر در حـریمت
موسایی و عالم است طورت
گردیده کلیم، غرق نورت
دلهای شکسته کاظمینت
خواندنـد امـام، عالمینت
از دسـت تـو کار حیدر آید
زانگشت تو فتح خیبر آید
درحبسی و خلق، پایبستت
سررشتۀ آسمان به دستت
معـراج تـو بود قعر زندان
خلوتگـه ذات حی منان
پیشانی خود نهاده بر خاک
بگذاشته پا به فرق افلاک
گردیـده نمـاز، سرفرازت
آورده نـماز بـــر نمـازت
زندان شده محفل وصالت
آغوش خـدای ذوالجلالت
زنجیـر، سلام بر تو میداد
از دوست پیام بر تو میداد
ای گل ز تو آبـرو گـرفته
محبوبِ به حبس خو گرفته!
زندان تو لطف کامل ماست
اشک تو چراغ محفل ماست
اینجا که فراق نیست در بین
بر توست مقام قاب قوسین
اینجا که تجلی خداییست
تاریکی حبس، روشناییست
افسوس که حرمتت شکستند
بازوی تو را به حبس بستند
در شأن تو شاخههای گل بود
کی شأن تو حلقههای غل بود؟
زجرت به هـزار قهـر دادند
در زیر شکنجه زهر دادند
زندانــی عتــرت پیمبــر
افسوس که لحظههای آخر
دل شیفتـۀ مدینـهات بـود
زنجیر به روی سینهات بود
پیوستـه سـلام بینیـازت
بر لحظۀ آخـرین نمـازت
با آن همه دختـر و پسرها
رفتی ز جهان غریب و تنها
معصومه کجاست تا که آید
زنجیـر ز گـردنت گشاید؟
با آن که به حبس میزدی پر
تابوت تو گشته تختـۀ در
مردم که جنازۀ تـو دیدند
فریاد ز سـوز دل کشیدند
تابوت تو را به شهر غربت
بردنـد ولـی به اوج عزت
بعد از ضرباتِ حلقـۀ غل
تابوت تو گشت غرق در گل
دیگـر نزدنـد تیــر کینت
کی سنگ زدند بر جبینت؟
دیگر نبرید کس سرت را
دیگـر نزدنــد دختـرت را
تا از جگرش شراره خیزد
«میثم» به غم تو اشک ریزد
------------------------------------------------------------------------
سـلام خـدا و سـلام پیمبر
سلام امامان به موسیبنجعفر
شهنشـاه مـلک وسیــع الهــی
که امرش بـود حکم خلاق داور
ولـی خـدا، هفتمین حجت حـق
دُر نـاب شش یم، یـم پنج گوهر
بـه جن و بشر تربتش کعبـۀ دل
به ارض و سما طلعتش نورگستر
فـروغ رخـش تــا ابــد عالمآرا
کلام خوشش همچنان روحپرور
خداوند خلـق و خداونـد خصلت
خداونـد خـوی و خداونـد منظر
به پایش فشاندند لاهوتیان جان
به خاکش نهـادند قدوسیان سر
ملایک گشودنـد از چـار جانب
بـه خـاک قدمهـای زوار او پر
ببر عرض حاجت سوی کاظمینش
بگیــر از در او مــراد مکــرر
اگـر امــر میکـرد ذات الهـی
چو جدش علی در گرفتی ز خیبر
و یا آن که میکرد مه را دو قسمت
به انگشت سبابه همچون پیمبر
که اعجـاز او بـود اعجـاز احمد
که بازوی او بـود بـازوی حیدر
عنایـات او بر ملک بـود هادی
اشـارات او بـر فلک بـود رهبر
خداوند را گشته زائر هر آن کو
شــود زائــر آن بتـول مطهـر
کلامش بشـر را چـراغ هدایت
مقامش ملک را بود فـوق باور
تو او را بـه تاریکـی حبس دیـدی
دمی بـاز کـن چشم دل را و بنگر
که مـاه است پروانـۀ شمـع رویش
که مهر است در بحر نورش شناور
به حبس عدو پیکـرش آب گـردید
امامی که جان بود مهرش به پیکر
سرشکش به هجران معصومه جاری
خیـال رضـا را گرفتـه اسـت در بر
به غیـر از خـدا کس ندیـد و نداند
که بر او چه آمـد ز خصـم ستمگر
کبــودی انــدامـش از تـازیانــه
بود ارث عمــه بــود ارث مـادر
امامـی کـه یـار همـه خلق بودی
غریبانـه جـان داد بییـار و یـاور
خدایا!که دیـده است زیر شکنجه
همـای ولایـت زنـد در قفس پر؟
بنـالیــد یــاران! بــرای امــامـی
که تابــوت او بـود یـک تختۀ در
بنـالیــد بـــر آن امــام غریبــی
کـه زهـر جفـا در دلش ریخت آذر
در آن حبس تاریک دربسته هر شب
ملاقاتیاش بـود زهرای اطهر
سزد از شـرار غمش خلق، «میثم!»
بسوزنـد چـون شمع؛ از پای تا سر
-----------------------------------------------------------------
غمت دانم هزاران دسته بوده
تنت موسی بن جعفر خسته بوده
تو را باب الحوائج خواندهاند چون
که عمری در به رویت بسته بوده
*****
بدان معصومه جان بابا غریب است
رضا جان بی تو این دل بی شکیب است
به بالینم نیایید ای عزیزان
که جای من سیه چالی مهیب است
***
امشب رضا ز سوز جگر گریه مىکند
مانند سیل ز ابر بصر گریه مىکند
تنها پسر نه، دختر چشم انتظار هم
از داغ جانگداز پدر گریه مى کند
***
کن روان اشک غم ای شیعه به دامان امروز
تسلیت ده به شهنشاه خراسان امروز
کشته شد موسی بن جعفر ز جفای هارون
زیر زنجیر بلا، گوشه ی زندان امروز
***
هر گه که نسیم از ره بغداد آید
ما را ز حدیث عشق و خون یاد آید
اى گل که به گردن تو غل افکندند
از صبر تو زنجیر به فریاد آید
***
در کنج سیه چال بلا غرق دعایی
جان از غم مادر دهی و سوى خدایی
عمرت شده طى گوشه ى زندان و به غربت
عالم شده مبهوت تو از این همه محنت
--------------------------------------------------------------------------
وقتی زبان عاطفه های لال می شود
زنجیر ها در آینه ات بال می شود
در فصل گل بهار تو از دست می رود
بر شاخه میوه های تو پامال می شود
دیگر کسی ز ناله ات آهی نمی کشد
آقا سنان سبز سیادت به دوش توست
غل ها به روی شانه ات شال می شود
همواره مرد،زینتش از جنس دیگری ست
زنجیر ها به پای تو خلخال می شود
دشمن به قصد جان تو آماده می شود
این طرح در دو مرحله دنبال می شود :
اول به شأن شامخت شلاق می زنند
دیگر زبان به هتک تو فعال می شود
شعرم بدون ذکر مصیبت نمی شود
حالا گریز روضه گودال می شود
دعواست بر سر زره و جامه و سری
دارد میان معرکه جنجال می شود
جواد محمد زمانی
----------------------------------------------------------------
می خواستند داغ تو را شعله ور کنند
وقتی که سوختی همه را با خبر کنند
می خواستند دفن شوی زیر خاکها
تا زنده زنده از سر خاکت گذر کنند
می خواستند شام غریبان بپا کنند
تا بچه های فاطمه را در به در کنند
از ناسزا بگو که چه آورده بر سرت
می خواستند باز تو را خونجگر کنند
زنجیر دست شما بسته باشد و
مثل مدینه فاطمه ات را سپر کنند
قوم یهود را به مصافت کشیده اند
تا تازیانه ها به مراتب اثر کنند
حالا بیا بگو که ملائک یکی یکی
فکری برای این تن بی پال و پر کنند
این اشک ها مسافر یک جسم بی سرند
وقتش رسیده است به آنجا سفر کنند
------------------------------------------------------------------------------------
از بال من شکسته ترین آفرید و رفت
خون گلوی زیر فشارم که تازه بود
با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت
بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت
وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت
راضی نشد به بالش سختی که داشتم
زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت
شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود
با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت
روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید
با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت
دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم
پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت
از چند جا ضریح تنم متصل نبود
پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت
تابوت از شکستگی ام کار می گرفت
گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت
علي اكبر لطيفيان
------------------------------------------------------
چهارده سالی که در زندان اسیر
ای که قلبت در جوانی گشت پیر ..!!
گم نمودی روز و شب را سالهاست
بر تنت جای همه آزارهاست
تو همان شیر به بند افتاده ای
خسته بر مرگ خودت آماده ای
در قفس بال و پرت را چیده اند
در میان اشک تو خندیده اند ..!!
ای همای بال و پر قیچی شده
دست و پا زنجیر بهر چی شده
آسمان در بند و زنجیر آمدی ؟
مرغ افلاکی زمین گیر آمدی ؟
نقش زنجیر است بر دستان تو
نا نجیبی گشته زندان بان تو
میزند او تازیانه بر تنت
ناسزا گوید چرا بر مادرت ؟
وای از آن لحظه جان دادنت
روی خاک سرد زندان ماندنت
خسته از دست ستم کی دم زنی؟
یک شبی هم چشم خود بر هم زنی
مثل مادر نیلی و رویت کبود
گرد غربت بر سرت بنشسته بود
قلبت از ظلم عدویت خون شده
خاطرت با ناسزا محزون شده
تادم آخر رضا گفتی رضا
لحظه ی آخر شده جانم بیا !!
دخترت معصومه را جا می نهی
با رضا او را تو تنها می نهی
کنج زندان میشوی درگیر عشق
تشنه ماندی تا کنی تفسیر عشق
روضه خوان کربلا گاهی شوی
در میان قتلگه راهی شوی
عمه ی مظلومه ات یاری دهی
مرهمی بر زخم خون جاری دهی
ای فدای اشکهای هر شبت
دست ما را گیر جان زینبت
چشم امید همه باب المراد
سایه ات از زندگی مان کم مباد....
شاعر : وحید مصلحی
---------------------------------------------------------
منبع: انجمن مداحان شهرستان بابل(استاد حاج محمد محسن زاده گنجی)
با سلام و احترام خدمت شما بازدید کننده محترم