بسم الله

حسبنا الله

 خدايا...
عذر ميخوام از اين که بخودم اجازه ميدم که با تو راز و نياز کنم

عذر ميخواهم که ادعا هاي زياد دارم در مقابل توی خدا اظهار وجود ميکنم

در حالي که خوب ميدونم وجود من زائيده ي اراده من نيست و بدون خواسته ي تو هيچ و پوچم

عجيب آنکه از خود ميگويم ،منم، ميزنم

خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدا... خدا... خدا


شب شد و درمحیط تاریکی با زبان دعا سخن گفتم

سر به زیر و شکسته و تنها پیش چشم خدا سخن گفتم

از خجالت دوگونه ام سرخ و اشک حسرت زدیده می بارم

من همان بنده خودت هستم رو سیاهم بدم خطا کارم

بس که اسرار بر گنه کردم ،عاقبت بی حیا شدم ای وای

خاک عالم سرم، زبانم لال، بنده بی خدا شدم ای وای

می کشم بار معصیت ها را روی دوشم به هر طرف هرجا

به خیالم که اهل پروازم  لیک هر روز می زنم در جا

ولی امشب شنیده ام  گفتي که به دنبال بنده می گردی

تا بدی مرا بپوشانی جامه ای پاک و تازه آوردی

جای دوری نمی رود امشب با محبت بیا نگاهم کن

من که سر در گم و پریشانم تو کریمانه سر به راهم کن

 تلخ کامیِ روزگارِ مرا گاه گاهی عسل کنی خوب است

یا حبیبی میان خوف و رجا بنده ات را بغل کنی خوب است

نذر کردم شفا بگیرد دل به سوی خانه ی تو برگردم

به امیدی دل مریضم را سوی محراب کوفه آوردم


یا باسط الیدی بالرحمه