شاعر دلسوخته اهلبیت (ع)ملتجی

غاصب حق منو باغ فدک
پيش چشمم همسرم رو زد کتک

پهلويش را با لگد مجروح ساخت

سيلي محکم به رخسارش نواخت

چون مرا دشمن به مسجد ميکشيد

از پيم با قامت خم ميدويد

بر سر آن مردم دور از خدا

داد زد:خلوبن عمي المرتضي(1)
اي ستمگر ها زحق پروا کنيد
ريسمان از گردن او وا کنيد
اين علي(ع) سر جلي باشد نه غير
بر همه مولا علي (ع) باشد نه غير

گفت آن ناپاک شوم بي حيا

غافل اي قنفذ مشو زين ماجرا
از چه رو استاده اي؟ اورا بزن
دست او کوتاه کن از بوالحسن(ع)
از غلاف تيغ آن ملعون پست
استخوان بازوي زهرا(س)شکست

تا که دستش شد جدا از دامنم
برد آخر سوي مسجد دشمنم

باز دست از ياري من برنداشت
با همان حالت به مسجد رو گذاشت
ديد آن خصم لعين بر منبر است
سربرهنه پاي منبر حيدر(ع) است

آنچنان زد ناله از سوز جگر
خواست تا مسجد شود زيرو زبر

پايه هاي مسجد از جا کنده شد
بلکه از جا قلب اعدا کنده شد
دست بالابرد تا نفرين کند
از غضب پيشانيش پرچين کند

گفتم اي سلمان به زهرايم بگو:
سوي بيت خويشتن بنماي رو

او اطاعت از امام خويش کرد
رفت اما سينه ام را ريش کرد
ديگر آن مظلومه ام بيمار شد
آب شد از بس که گوهربارشد
روزو شب از ديده اشک و خون گريست
بر من مظلوم چون جيحون گريست

کم کم آن شمع دل و جان شد خموش
صوت آن مرغ خوش الحان شد خموش
همسرم در نوجواني کشته شد
نازنين طفلش به خون آغشته شد

تير غمها را هدف شد فاطمه(س)
کشته راه شرف شد فاطمه(س)

داغ او آتش به جانم کرده است

همدم آه و فغانم کرده است
ذکر مادر مادر طفلان من
برده طاقت از دل و از جان من

موي من از غصه او شد سپيد
پشتم از بار غم هجرش خميد

"ملتجي"زهرا (س)که رفت از دست من
در پي او رفت يکجا هست من

(1): رها کنید پسر عمویم مرتضی را