اشعار از زبان قلم استاد ارجمند جناب آقای حاج محمد محسن زاده گنجی

خدایا تنها مدد کارو رکن هستی من رفته از دستم

توای زهرا از جفای عدو از چه رو رفتی من چرا هستم

علی بعد از تو دگر تنهاست، بود تنها زانکه بی زهراست

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

علی خانه نشین من، کس زحال دلم با خبر نبود

همه کارم بعد فاطمه ام، غیر اشک و خون جگر نبود

تو رفتی از دستم ای زهرا، شدم تنها من در این دنیا

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

بگیرم زانوی غم به بغل، درکنار زینب زنم ناله

که آخر رفته زدست علی، یاور و یار هجده ساله

چسازم من زانکه زهرا رفت، جوانمرگ از دار دنیا رفت

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

بخانه ایم نگاه من ، هردم افتد بر این درو دیوار

بریزد خون دل از بصرم،یاد واقعهء سینه و مسمار

تورا من بودم نظاره گر، نگفتی با من زمیخ در

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

از آن میسوزم که خصم دنی،پیش چشمانم زد تورا سیلی

بوقت غسلت نظر کردم ،روی ماه تورا دیده ام نیلی

نهان میکردی رخ از حیدر،فدایت ای دخت پیغمبر

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

چرا رفتی ای امید علی،مادر طفلانم از این خانه

بیاو بنگر که بعد تو شد،خانه بهر علی چون عزاخانه

بهمراه دخترت زینب،بهانه گیرد حسین هرشب

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

میان کوچه تورا زده اند، فاطمه جان گوش تو پاره شده

تمام هستی من سوزان-ده از آن ستم و زان شراره شده

تو در آن کوچه کتک خوردی،کتک از بهر فدک خوردی

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

به هنگام غسل تو آنشب، دست من چون خورده به بازویت

توان صبرم گرفته شده، چون شدم آگه من زپهلویت

زسوراخ سینه خون میریخت،غمت از سینه برون میریخت

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم

به که گویم من که فاطمه را،مخفیانه سپردم شبانه به خاک

زمن پس بگرفت امانت خود،را بدست خودش خواجه لولاک

ولی با پهلوی بشکسته،رخ نیلی سینهء خسته

هستیم بودی رفتی از دستم، تو چرا رفتی من چرا هستم