ای مولای من،


ای اقای من،


ای ارباب ،


امشب نیز خواب از چشمانم گریخته­ است.


و من،


به دنبال مأمنی هستم تا تنهایی لحظه­ های بی­ حضور تو را با او قسمت کنم.


و به راستی چه پناهگاهی بهتر از خودت؟!


نمی­دانم کجایی و کی  وعده­ ی ظهورت تحقّق خواهد یافت،


اما،


ندایی در درونم می­ گوید:



دوست پا در رکاب خواهد شد                        یار مالک رقاب خواهد شد


 

با این امید زنده ­ام که گاه آمدنت غبار کفش­هایت را سرمه­ ی چشمانم کنم.


بیا،


بیا که جهان تاریک شده است  و دلمان تنگ،


بیا،


بیا که طعنه­ی اعداء نمک بر زخم ندیدنت می­زند،


بیا،


بیا و یوسف­ و ار، پیمانه­ مان را پر کن،


                        یا شمیمی از بوی پیراهنت را به دل­هایمان هدیه نما.