مولایم، آقای ما، مهدی جان
كهكشان
از سر همدردي با رنج و صبر عظيم شما، ستارگان را قطره قطره گريسته است.
نيزارها
به اندك نسيمي، آهنگ غم انگیز هجرت را مويه ميكنند.
در
شرارِ آتش، دردي پنهان مي سوزد و خاكستر ميشود. قلبهايمان در حسرت لحظه ی ديدارت
بيقراري ميكند،
شباهنگام
كه مهتاب نور نقره گون خود را بر سر شهرها مي گستراند، خاطرات دل انگيز شما، خواب
را از چشم منتظران مي ربايد.
تك درخت
تنهاي سر بلندِ سبز، در شيب كوه، نشان از استواري و غربت شما دارد.
لبخندي
بر كاج ها زده اي كه از شعف اين عنايت شما، هميشه سبزند؛
و
درخت نارون هر سال داستان ظهورت را براي گياهان يكساله باغچه روايت مي كند.
نرگس هاي
شهلا، نشاني از چشمهاي زيباي شما دارند.
ياس ها،
رايحه ی خود را به تداعي عطر روح بخش شما، بي دريغ نثار رهگذران ميكنند.
اقاقيها،
در كوچه هاي صبح، شما را مي جويند.
شببوها،
رايحه ی دل انگيزشان را در فضاي شب مي پراكنند، شايد كه به مشام شما برسد.
گلبوته ها،
مسير عبور شما را زينت ميدهند؛
و
درخت انار سالخورده، دانه هاي ياقوتي خود را به شما هدیه میدهد.
سنبل
و نسترن، به روي شما ميخندند.
بنفشه ها
و شقايق ها، آب و رنگ خود را از شما گرفته اند.
نيلوفرهاي
آبي، درياچه را آذين مي بندند.
قارچها،
كلاه بندگي شما را بر سر نهاده اند.
شاليزارها
و گندمزارها، از عنايت شما از بركت سرشارند.
شمعدانيها،
داستان غيبت شما را، با ماهي هاي سرخ كوچك حوض زمزمه ميكنند.
گنجشكان،
در جذبه ی شوق ديدار شما، با بیتابی از شاخه ها به آن شاخه ها مي جهند و با هم
نجوا ميكنند.
چكاوكها
و سينه سرخها، هر بهار، نام زيباي شما را ترانه مي كنند.
پرستوهاي
مهاجر، هر سال به جستجوي شما زمين را زير پر ميگيرند.
داركوبها،
بيدارباش ظهور شما را، منقار می كوبند.
شانه به سرها،
زلف در فراق شما پريشان ميكنند؛
مرغ حق، نواي عدالت خواهي شما را، فرياد ميكند.
زنبورها،
با كندوهاي پرعسل، آماده ی پذيرایي از شما هستند.
شاپرك ها،
به اميد ديدار گل روي شما از گلي به گلي ديگر پر مي کشند.
زرافه ها،
به جستجوي رايت پيروز شما به هر طرف گردن مي كشند.
صدفها،
مرواريدهايشان را براي نثار در قدومتان مي پرورند.
كرم هاي
ابريشم، لطيفترين حريرهايشان را براي شما مي بافند.
ستارههاي
دريایي، مشقت دوران غيبت شما را براي ماهي هاي اقيانوس روايت ميكنند.
عروس های
دريایي، در اقيانوس هاي نور، به شادباش ظهور شما مي خرامند.
سنگ پشتان،
براي دفاع از حريم الهي شما ،زره بر تن كرده اند.
كوسه ها،
قول داده اند با آمدنتان رسم درنده خویي را رها کنند.
جلبكهاي
هميشه سبز، زير شلاق امواج خشمگین، راز صلابت و متانت شما را با مرجانها میگویند.
زمستان،
به شوق وصالتان همه جا را با حريرِ سفيد مي پوشاند.
بهار،
به شوق ديدارتان طبیعت را مي آرايد و اميد دارد كه با ظهور شما در طبيعت جاوانه
بماند.
تابستان
در فراقتان، داغدار است، مي سوزد و مي گدازد.
پایيز،
براي چشم نوازي چشمهایتان خود را به هزار رنگ مي آرايد.
آيينه ها
تاب زيبایي شما را ندارند، اي عزيز مصر وجود!
غنچه هاي
انتظار، با استشمام رايحه یی روح بخش شما مي شكفند؛
و ما
در بهاران بذر محبت مي افشانيم و نهال انتظارت را درو ميكنيم.
در
كدامين افق ميتوان ترا جست؟
اي خورشيد تابان وحي!
در افق قلبهاي ما طلوع كن تا جان
و دل در چشمه هاي نور بشویيم.
بذر
محبت تو در هر قلبي كه جوانه زند، به درخت تناور و پرثمري تبديل شود كه ريشه هايش
تمام قلب و وجود را به تصرف درمی آورد.
ياد
تو سِحريی است كه افق هاي تيره را بر ما روشن ميكند،
اي خورشيد آرميده در پس ابر!
بر آستان جانان گر سر
توان نهادن
گلبانگ
سربلندي بر آسمان توان زد
وقتی
بیایی تنها شكوفه ی گل مريم، عيساي مسيحا دم، نماز را بر سيمين شكوفه ی گل نرگس،
اقتدا خواهد كرد.
در
انتظار آن هستم كه ناگهان به آواي تو از خواب گران برخيزم، رخوت را با دستانم از
چشمها دور نمايم و زرين طلايه ی صبح روشن ظهورت را، در افق به نظاره بنشينم.
از
هيجان و شوق اينكه روزي چشم بگشايم و از
شكاف پلكهايم صورتي را ببينم كه آيينه ها تاب زيبايي او را ندارند، در پوست نميگنجم.
در
رفعت كوه ها و صلابت صخره ها و وقار اقيانوس ها و ناشكيبایي بادها، رازي است كه آن
را فقط با شما میگویند.
بر استواري صخره ها و
قله هاي سر به فلك كشيده، دست مشاطه ی طبيعت، نام شما را نگاشته است.
در
سپيده دمي، رسولان شما سوار بر اسبان سفيدبالِ باد پا، از اوج قله های مه گرفته
فرود خواهند آمد و سكوت سنگين كوهساران را خواهند شكست، درحالي كه نويد ظهور شما
بر لبانشان جاري است.
چه
شود كه باز آیي و اين اجساد به ظاهر زنده را، از غارهاي سرگشتگي رهایي بخشي و با
دستي كه بر سر مردمان مينهي عقل هايشان را به كمال برساني.
بيـــــــــــــــــــــــا
بیــــا نقاب غم انگيز اینچنین زندگي را ،از چهره هاي مأيوس مردم برگير.
درد
هجرت را ،به صبر پيوند زدم و اينك درخت انتظار پر ثمر است.
وقتی
كه در قاب افق ظاهر شوي، باران مسير قدومت را پاكيزه مينمايد و رنگين كمان با
هاله اي از جلوه هاي رنگ، نظرگاهت را مي آرايد.
در
هم همه ی جاريِ آب ، و در گويش مبهم مرداب، معمايي است كه پاسخش نام تابناك تست.
برگهاي
زرد، غریت و تنها از شاخساران جدا ميشوند و زير پاي رهگذران خرد ميشوند؛ چراكه
اميد ظهورت را از ياد برده اند و زمزمه ی يأس پایيز را باور كرده اند.
زمستان
خيمه هاي سنگين زده است و سوز سرماي آن تا مغز استخوان نفوذ ميكند.
با لبخندي قلبهاي
يخي و منجمد ما را بهاري و خرم كن.
آری ،اي
مهدي! اي بهار انسانها!
خورشيد،
آیينه دار روي زيباي توست؛ و ماه، فروغ حُسن خود را از تو وام دارد و چون برآیي
خورشيد و ماه از خجلت سر در نقاب خاك ميكشند.
اين
طوفان زدگان، سوار بر تخته پاره ها و گرفتار گردابهاي هولناك و موجهاي سهم ناك،
ترا ميجويند اي كشتي نجات!
اين
گمشدگان برهوتِ تاريكِ سرگشتگيِ انسانيت، ترا ميطلبند،
اي ستارهی پرفروغ هدايت!
اين
قلبهاي منجمد و يخ زده ی زمستاني، انتظار عبور ترا مي كشند،
اي بهار دلكش جاودان!
موجهاي
خروشان و سركش در شوق انتظارت سر بر صخره ها مي كوبند و كف بر لب مي آورند.
سكون
و وقار اقيانوسها نشاني از آرامش و متانت قلب تو دارد؛ و درياها با دلي لبريز از
حيات، صبوري را از تو آموخته اند.
جويبارها
با شتاب از ميان دشتها و چمنزارها به سوي تو در تكاپويند و چشمه ها به نام تو جوشانند.
بركه ها
در حسرت آنند كه در كنار آنان لختي بياسایي و مشتي از آب زلال بر صورت بنوازي تا
فخر بر آسمان بفروشند.
چمن زاران،
قدوم مبارك تو را لحظه شماري ميكنند تا فرق خويش را به زير پايت نثار كنند.
ابرهاي
سفيد، باران خود را به تداعي رحمت بي پايان تو نثار ميكنند.
واما ابرهاي
سياه در عزاداري فراقت اشك ريزانند.
صخره هاي
كلان و استوار صلابت را از تو وام دارند.
آسمان
در طلب تو لباس كبود بر تن كرده است.
نقاش
ازل، رنگين كمان را براي نوازش چشمهاي تو نقاشي ميكند.
توسن
فلك رام تازيانه تست، اي شهسوار ملك وجود!
برف به پيشواز قدومت دشتها و كوهها را پرنيان پوش
مي كند.
نسيم
صبحگاهي با طراوت خود و باران با ترنم خود طبعيت را به پيشواز شما آب و جارو ميكنند.
باد
بهاري گيسوان درختان جنگل را به پيشواز شما شانه مي زند.
بيد
مجنون از جذبه شوق ديدارت، بارها از هوش ميرود.
قاصدك ها
در آغوش باد، نويد و مژده ی ظهورت را به سراسر گيتي مي پراكنند.
دل
جنگلهاي سرسبز از مهرباني تو مي تپد.
سروها
آزادگي را از تو آموخته اند و سپيدارها تمثال قامت رعناي شما هستند.
آه و هزاران آه
آه ای امید دل جان همه
بیــــــــــــــــــا بیـــــــــــــا بیـــــــــا