متن عاطفی ادبی در مورد امام زمان عج 4


ای مولای من،


ای اقای من،


ای ارباب ،


امشب نیز خواب از چشمانم گریخته­ است.


و من،


به دنبال مأمنی هستم تا تنهایی لحظه­ های بی­ حضور تو را با او قسمت کنم.


و به راستی چه پناهگاهی بهتر از خودت؟!


نمی­دانم کجایی و کی  وعده­ ی ظهورت تحقّق خواهد یافت،


اما،


ندایی در درونم می­ گوید:



دوست پا در رکاب خواهد شد                        یار مالک رقاب خواهد شد


 

با این امید زنده ­ام که گاه آمدنت غبار کفش­هایت را سرمه­ ی چشمانم کنم.


بیا،


بیا که جهان تاریک شده است  و دلمان تنگ،


بیا،


بیا که طعنه­ی اعداء نمک بر زخم ندیدنت می­زند،


بیا،


بیا و یوسف­ و ار، پیمانه­ مان را پر کن،


                        یا شمیمی از بوی پیراهنت را به دل­هایمان هدیه نما.



متن عاطفی امام زمان عج 3


مولایم، آقای ما، مهدی جان


كهكشان از سر همدردي با رنج و صبر عظيم شما، ستارگان را قطره قطره گريسته است.


نيزارها به اندك نسيمي، آهنگ غم­ انگیز هجرت را مويه مي­كنند.


در شرارِ آتش، دردي پنهان مي­ سوزد و خاكستر مي­شود.  قلب­هايمان در حسرت لحظه­ ی ديدارت بي­قراري مي­كند،


شبا­هنگام كه مهتاب نور نقره ­گون خود را بر سر شهرها مي­­ گستراند، خاطرات دل­ انگيز شما، خواب را از چشم منتظران مي­ ربايد.


تك­ درخت تنهاي سر بلندِ سبز، در شيب كوه، نشان از استواري و غربت شما دارد.


لبخندي بر كاج­ ها زده ­اي كه از شعف اين عنايت شما، هميشه سبزند؛


و درخت نارون هر سال داستان ظهورت را براي گياهان يك­ساله باغچه روايت مي كند.


نرگس­ هاي شهلا، نشاني از چشم­هاي زيباي شما دارند.


ياس­ ها، رايحه­ ی خود را به تداعي عطر روح­ بخش شما، بي­ دريغ نثار رهگذران مي­كنند.


اقاقي­ها، در كوچه­ هاي صبح، شما را مي جويند.


شب­بوها، رايحه­ ی دل­ انگيزشان را در فضاي شب مي­ پراكنند، شايد كه به مشام شما برسد.


گلبوته­ ها، مسير عبور شما را زينت مي­دهند؛


و درخت انار سالخورده، دانه ­هاي ياقوتي خود را به شما هدیه می­دهد.


سنبل و نسترن، به روي شما مي­خندند.


بنفشه­ ها و شقايق­ ها، آب و رنگ خود را از شما گرفته­ اند.


نيلوفرهاي آبي، درياچه را آذين مي­ بندند.


قارچ­ها، كلاه بندگي شما را بر سر نهاده­ اند.


شاليزارها و گندمزارها، از عنايت شما از بركت سرشارند.


شمعداني­ها، داستان غيبت شما را، با ماهي­ هاي سرخ كوچك حوض زمزمه مي­كنند.


گنجشكان، در جذبه ­ی  شوق ديدار شما، با بی­تابی از شاخه­ ها به آن شاخه­ ها مي­ جهند و با هم نجوا مي­كنند.


چكاوك­ها و سينه­ سرخ­ها، هر بهار، نام زيباي شما را ترانه مي­ كنند.


پرستوهاي مهاجر، هر سال به جستجوي شما زمين را زير پر مي­گيرند.


داركوب­ها، بيدار­باش ظهور شما را، منقار می كوبند.


شانه­ به ­سرها، زلف در فراق شما پريشان مي­كنند؛


 مرغ حق، نواي عدالت­ خواهي شما را، فرياد مي­كند.


زنبورها، با كندوهاي پرعسل، آماده­ ی پذيرایي از شما هستند.


شاپرك ­ها، به اميد ديدار گل روي شما از گلي به گلي ديگر پر مي­ کشند.


زرافه­ ها، به جستجوي رايت پيروز شما به هر طرف گردن مي كشند.


صدف­ها، مرواريدها­يشان را براي نثار در قدومتان مي پرورند.


كرم­ هاي ابريشم، لطيف­ترين حريرهايشان را براي شما مي بافند.


ستاره­هاي دريایي، مشقت دوران غيبت شما را براي ماهي­ هاي اقيانوس روايت مي­كنند.


عروس­ های دريایي، در اقيانوس­ هاي نور، به شاد­باش ظهور شما مي­ خرامند.


سنگ­ پشتان، براي دفاع از حريم الهي شما ،زره بر تن كرده ­اند.


كوسه­ ها، قول داده­ اند با آمدنتان رسم درنده ­خویي را رها­ کنند.


جلبك­هاي هميشه سبز، زير شلاق امواج خشمگین، راز صلابت و متانت شما را با مرجانها می­گویند.


زمستان، به شوق وصالتان همه­ جا را با حريرِ سفيد مي ­پوشاند.


بهار، به شوق ديدارتان طبیعت را مي­ آرايد و اميد دارد كه با ظهور شما در طبيعت جاوانه بماند.


تابستان در فراقتان، داغدار است، مي­ سوزد و مي­ گدازد.


پایيز، براي چشم ­نوازي چشم­هایتان خود را به هزار رنگ مي­ آرايد.


آيينه­ ها تاب زيبایي شما را ندارند، اي عزيز مصر وجود!


غنچه ­هاي انتظار، با استشمام رايحه ی­ی روح ­بخش شما مي­ شكفند؛


و ما در بهاران بذر محبت مي­ افشانيم و نهال انتظارت را درو مي­كنيم.


در كدامين افق مي­توان ترا جست؟


اي خورشيد تابان وحي!


در افق قلب­هاي ما طلوع كن تا جان و دل در چشمه­ هاي نور بشویيم.


بذر محبت تو در هر قلبي كه جوانه زند، به درخت تناور و پر­ثمري تبديل شود كه ريشه هايش تمام قلب و وجود را به تصرف در­می­ آورد.


ياد تو سِحريی است كه افق­ هاي تيره را بر ما روشن مي­كند،


اي خورشيد آرميده در پس ابر!

 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

                                                گلبانگ سر­بلندي بر آسمان توان زد


 

وقتی بیایی تنها شكوفه­ ی گل مريم، عيساي مسيحا دم، نماز را بر سيمين شكوفه­ ی گل نرگس، اقتدا خواهد كرد.


در انتظار آن هستم كه ناگهان به آواي تو از خواب گران برخيزم، رخوت را با دستانم از چشم­ها دور نمايم و زرين طلايه ­ی صبح روشن ظهورت را، در افق به نظاره بنشينم.


از هيجان و شوق اين­كه روزي چشم  بگشايم و از شكاف پلك­هايم صورتي را ببينم كه آيينه ها تاب زيبايي او را ندارند، در پوست نمي­گنجم.


در رفعت كوه­ ها و صلابت صخره­ ها و وقار اقيانوس­ ها و ناشكيبایي بادها، رازي است كه آن را فقط با شما می­گویند.


بر استواري صخره­ ها و قله ­هاي سر به فلك كشيده، دست مشاطه­ ی طبيعت، نام شما را نگاشته است.


در سپيده دمي، رسولان شما سوار بر اسبان سفيد­بالِ باد­ پا، از اوج قله­ های مه­ گرفته فرود خواهند آمد و سكوت سنگين كوهساران را خواهند شكست، درحالي كه نويد ظهور شما بر لبانشان جاري است.


چه شود كه باز آیي و اين اجساد به ظاهر زنده را، از غارهاي سر­گشتگي رهایي بخشي و با دستي كه بر سر مردمان مي­نهي عقل ­هايشان را به كمال برساني.


بيـــــــــــــــــــــــا

بیــــا نقاب غم ­انگيز این­چنین زندگي را ،از چهره­ هاي مأيوس مردم برگير.


درد هجرت را ،به صبر پيوند زدم و اينك درخت انتظار پر ثمر است.


وقتی كه در قاب افق ظاهر شوي، باران مسير قدومت را پاكيزه مي­نمايد و رنگين­ كمان با هاله­ اي از جلوه­ هاي رنگ، نظر­گاهت را مي­ آرايد.


در هم همه­ ی جاريِ آب ، و در گويش مبهم مرداب، معمايي است كه پاسخش نام تابناك تست.


برگ­هاي زرد، غریت و تنها از شاخساران جدا مي­شوند و زير پاي رهگذران خرد مي­شوند؛ چرا­كه اميد ظهورت را از ياد برده­ اند و زمزمه­ ی يأس پایيز را باور كرده ­اند.


زمستان خيمه­ هاي سنگين زده است و سوز سرماي آن تا مغز استخوان نفوذ مي­كند.


با لبخندي قلب­هاي يخي و منجمد ما را بهاري و خرم كن.


آری ،اي مهدي! اي بهار انسان­ها!


خورشيد، آیينه ­دار روي زيباي توست؛ و ماه، فروغ حُسن خود را از تو وام دارد و چون برآیي خورشيد و ماه از خجلت سر در نقاب خاك مي­كشند.


اين طوفان­ زدگان، سوار بر تخته ­پاره­ ها و گرفتار گرداب­هاي هولناك و موج­هاي سهم ناك، ترا مي­جويند اي كشتي نجات!


اين گمشدگان برهوتِ تاريكِ سر­گشتگيِ انسانيت، ترا مي­طلبند،


اي ستاره­ی پرفروغ هدايت!


اين قلب­هاي منجمد و يخ ­زده­ ی زمستاني، انتظار عبور ترا مي كشند،


اي بهار دلكش جاودان!


موج­هاي خروشان و سركش در شوق انتظارت سر بر صخره­ ها مي كوبند و كف بر لب مي ­آورند.


سكون و وقار اقيانوس­ها نشاني از آرامش و متانت قلب تو دارد؛ و درياها با دلي لبريز از حيات، صبوري را از تو آموخته اند.


جويبارها با شتاب از ميان دشت­ها و چمنزار­ها به سوي تو در تكاپويند و چشمه­ ها به­ نام تو جوشانند.


بركه­ ها در حسرت آنند كه در كنار آنان لختي بياسایي و مشتي از آب زلال بر صورت بنوازي تا فخر بر آسمان بفروشند.


چمن ­زاران، قدوم مبارك تو را لحظه­ شماري مي­كنند تا فرق خويش را به زير پايت نثار كنند.


ابرهاي سفيد، باران خود را به تداعي رحمت بي­ پايان تو نثار مي­كنند.


واما ابرهاي سياه در عزاداري فراقت اشك ريزانند.


صخره­ هاي كلان و استوار صلابت را از تو وام ­دارند.


آسمان در طلب تو لباس كبود بر تن كرده است.


نقاش ازل، رنگين­ كمان را براي نوازش چشم­هاي تو نقاشي مي­كند.


توسن فلك رام تازيانه تست، اي شهسوار ملك وجود!


 برف به پيشواز قدومت دشت­ها و كوه­ها را پرنيان­ پوش مي­ كند.


نسيم صبحگاهي با طراوت خود و باران با ترنم خود طبعيت را به پيشواز شما آب و جارو مي­كنند.


باد بهاري گيسوان درختان جنگل را به پيشواز شما شانه مي زند.


بيد مجنون از جذبه شوق ديدارت، بارها از هوش مي­رود.


قاصدك­ ها در آغوش باد، نويد و مژده ­ی ظهورت را به سراسر گيتي مي­ پراكنند.


دل جنگل­هاي سرسبز از مهرباني تو مي­ تپد.


سروها آزادگي را از تو آموخته ­اند و سپيدارها تمثال قامت رعناي شما هستند.


آه و هزاران آه

آه ای امید دل جان همه

بیــــــــــــــــــا بیـــــــــــــا بیـــــــــا