متن عاطفی امام زمان عج 6


چشم­های زیبایت، نازنینا! به چه ترنّم می­یابد؟

غم غیبت،

یا گناه شیعیان؟

هر دو رنج بر دوشت سنگینی می­کند، می­دانیم؛ اما این را هم بدان که ما نیز در غمت شریکیم. ما نیز می خواهیم که خدا برگه­ ی ظهورت را از پس پرده­ ی غیب امضا کند و هر چه زودتر صدایت طنین­ انداز گردد و همه­ را به سوی خویش خواند که «ای اهل عالم! من آن­کسی هستم که جدّم را تشنه­ لب به شهادت رساندند.» 

اما...

می­دانیم که هر شب دعا می­کنی؛ برای شیعیان، یاران و دوستانت. می­­دانیم هر دوشنبه­ و پنج­شنبه­ که نامه­ ی اعمالمان به دست پر برکتت می­رسد، غم عالمی در دلت سنگینی می­کند.

چرا یاران بی­ وفایی چون ما با گناه دلت را می­ آزارند و امر ظهور را به تأخیر می­ اندازند؟

اما تو ای عزیز مصر وجود!

ما را در نماز­های شبت فراموش نمی­کنی و در مناجات­های سحرت دعایمان می­نمایی و بر نادانی ما می­گریی که بی هیچ بصیرتی به ظاهر دو چشم بینا داریم!

کاش می­شد لحظه­ ای، فقط لحظه­ ای، جمال دلربایت را دید.

کاش بتوانیم شبنم اشک­هایت را با دستمالی از کردار پسندیده­ از صورت نورانی­ات بزداییم.

دریغا!

رفتار ناشایستمان پرده ­ای بر چشم­هایمان کشیده است که از نعمت دیدار تو محروم گشته­ ایم.

برآنیم که دستی کشیده و پرده را کنار زنیم،

بیعتمان را با تو هر صبح، با دعای عهدی هدیه­ ی راهت نماییم،

به دریای محبتت بپیوندیم

و

برای ظهورت دعا کنیم.



ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم  

                                                                   غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

 


متن عاطفی ادبی در مورد امام زمان عج 4


ای مولای من،


ای اقای من،


ای ارباب ،


امشب نیز خواب از چشمانم گریخته­ است.


و من،


به دنبال مأمنی هستم تا تنهایی لحظه­ های بی­ حضور تو را با او قسمت کنم.


و به راستی چه پناهگاهی بهتر از خودت؟!


نمی­دانم کجایی و کی  وعده­ ی ظهورت تحقّق خواهد یافت،


اما،


ندایی در درونم می­ گوید:



دوست پا در رکاب خواهد شد                        یار مالک رقاب خواهد شد


 

با این امید زنده ­ام که گاه آمدنت غبار کفش­هایت را سرمه­ ی چشمانم کنم.


بیا،


بیا که جهان تاریک شده است  و دلمان تنگ،


بیا،


بیا که طعنه­ی اعداء نمک بر زخم ندیدنت می­زند،


بیا،


بیا و یوسف­ و ار، پیمانه­ مان را پر کن،


                        یا شمیمی از بوی پیراهنت را به دل­هایمان هدیه نما.



متن عاطفی امام زمان عج 3


مولایم، آقای ما، مهدی جان


كهكشان از سر همدردي با رنج و صبر عظيم شما، ستارگان را قطره قطره گريسته است.


نيزارها به اندك نسيمي، آهنگ غم­ انگیز هجرت را مويه مي­كنند.


در شرارِ آتش، دردي پنهان مي­ سوزد و خاكستر مي­شود.  قلب­هايمان در حسرت لحظه­ ی ديدارت بي­قراري مي­كند،


شبا­هنگام كه مهتاب نور نقره ­گون خود را بر سر شهرها مي­­ گستراند، خاطرات دل­ انگيز شما، خواب را از چشم منتظران مي­ ربايد.


تك­ درخت تنهاي سر بلندِ سبز، در شيب كوه، نشان از استواري و غربت شما دارد.


لبخندي بر كاج­ ها زده ­اي كه از شعف اين عنايت شما، هميشه سبزند؛


و درخت نارون هر سال داستان ظهورت را براي گياهان يك­ساله باغچه روايت مي كند.


نرگس­ هاي شهلا، نشاني از چشم­هاي زيباي شما دارند.


ياس­ ها، رايحه­ ی خود را به تداعي عطر روح­ بخش شما، بي­ دريغ نثار رهگذران مي­كنند.


اقاقي­ها، در كوچه­ هاي صبح، شما را مي جويند.


شب­بوها، رايحه­ ی دل­ انگيزشان را در فضاي شب مي­ پراكنند، شايد كه به مشام شما برسد.


گلبوته­ ها، مسير عبور شما را زينت مي­دهند؛


و درخت انار سالخورده، دانه ­هاي ياقوتي خود را به شما هدیه می­دهد.


سنبل و نسترن، به روي شما مي­خندند.


بنفشه­ ها و شقايق­ ها، آب و رنگ خود را از شما گرفته­ اند.


نيلوفرهاي آبي، درياچه را آذين مي­ بندند.


قارچ­ها، كلاه بندگي شما را بر سر نهاده­ اند.


شاليزارها و گندمزارها، از عنايت شما از بركت سرشارند.


شمعداني­ها، داستان غيبت شما را، با ماهي­ هاي سرخ كوچك حوض زمزمه مي­كنند.


گنجشكان، در جذبه ­ی  شوق ديدار شما، با بی­تابی از شاخه­ ها به آن شاخه­ ها مي­ جهند و با هم نجوا مي­كنند.


چكاوك­ها و سينه­ سرخ­ها، هر بهار، نام زيباي شما را ترانه مي­ كنند.


پرستوهاي مهاجر، هر سال به جستجوي شما زمين را زير پر مي­گيرند.


داركوب­ها، بيدار­باش ظهور شما را، منقار می كوبند.


شانه­ به ­سرها، زلف در فراق شما پريشان مي­كنند؛


 مرغ حق، نواي عدالت­ خواهي شما را، فرياد مي­كند.


زنبورها، با كندوهاي پرعسل، آماده­ ی پذيرایي از شما هستند.


شاپرك ­ها، به اميد ديدار گل روي شما از گلي به گلي ديگر پر مي­ کشند.


زرافه­ ها، به جستجوي رايت پيروز شما به هر طرف گردن مي كشند.


صدف­ها، مرواريدها­يشان را براي نثار در قدومتان مي پرورند.


كرم­ هاي ابريشم، لطيف­ترين حريرهايشان را براي شما مي بافند.


ستاره­هاي دريایي، مشقت دوران غيبت شما را براي ماهي­ هاي اقيانوس روايت مي­كنند.


عروس­ های دريایي، در اقيانوس­ هاي نور، به شاد­باش ظهور شما مي­ خرامند.


سنگ­ پشتان، براي دفاع از حريم الهي شما ،زره بر تن كرده ­اند.


كوسه­ ها، قول داده­ اند با آمدنتان رسم درنده ­خویي را رها­ کنند.


جلبك­هاي هميشه سبز، زير شلاق امواج خشمگین، راز صلابت و متانت شما را با مرجانها می­گویند.


زمستان، به شوق وصالتان همه­ جا را با حريرِ سفيد مي ­پوشاند.


بهار، به شوق ديدارتان طبیعت را مي­ آرايد و اميد دارد كه با ظهور شما در طبيعت جاوانه بماند.


تابستان در فراقتان، داغدار است، مي­ سوزد و مي­ گدازد.


پایيز، براي چشم ­نوازي چشم­هایتان خود را به هزار رنگ مي­ آرايد.


آيينه­ ها تاب زيبایي شما را ندارند، اي عزيز مصر وجود!


غنچه ­هاي انتظار، با استشمام رايحه ی­ی روح ­بخش شما مي­ شكفند؛


و ما در بهاران بذر محبت مي­ افشانيم و نهال انتظارت را درو مي­كنيم.


در كدامين افق مي­توان ترا جست؟


اي خورشيد تابان وحي!


در افق قلب­هاي ما طلوع كن تا جان و دل در چشمه­ هاي نور بشویيم.


بذر محبت تو در هر قلبي كه جوانه زند، به درخت تناور و پر­ثمري تبديل شود كه ريشه هايش تمام قلب و وجود را به تصرف در­می­ آورد.


ياد تو سِحريی است كه افق­ هاي تيره را بر ما روشن مي­كند،


اي خورشيد آرميده در پس ابر!

 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

                                                گلبانگ سر­بلندي بر آسمان توان زد


 

وقتی بیایی تنها شكوفه­ ی گل مريم، عيساي مسيحا دم، نماز را بر سيمين شكوفه­ ی گل نرگس، اقتدا خواهد كرد.


در انتظار آن هستم كه ناگهان به آواي تو از خواب گران برخيزم، رخوت را با دستانم از چشم­ها دور نمايم و زرين طلايه ­ی صبح روشن ظهورت را، در افق به نظاره بنشينم.


از هيجان و شوق اين­كه روزي چشم  بگشايم و از شكاف پلك­هايم صورتي را ببينم كه آيينه ها تاب زيبايي او را ندارند، در پوست نمي­گنجم.


در رفعت كوه­ ها و صلابت صخره­ ها و وقار اقيانوس­ ها و ناشكيبایي بادها، رازي است كه آن را فقط با شما می­گویند.


بر استواري صخره­ ها و قله ­هاي سر به فلك كشيده، دست مشاطه­ ی طبيعت، نام شما را نگاشته است.


در سپيده دمي، رسولان شما سوار بر اسبان سفيد­بالِ باد­ پا، از اوج قله­ های مه­ گرفته فرود خواهند آمد و سكوت سنگين كوهساران را خواهند شكست، درحالي كه نويد ظهور شما بر لبانشان جاري است.


چه شود كه باز آیي و اين اجساد به ظاهر زنده را، از غارهاي سر­گشتگي رهایي بخشي و با دستي كه بر سر مردمان مي­نهي عقل ­هايشان را به كمال برساني.


بيـــــــــــــــــــــــا

بیــــا نقاب غم ­انگيز این­چنین زندگي را ،از چهره­ هاي مأيوس مردم برگير.


درد هجرت را ،به صبر پيوند زدم و اينك درخت انتظار پر ثمر است.


وقتی كه در قاب افق ظاهر شوي، باران مسير قدومت را پاكيزه مي­نمايد و رنگين­ كمان با هاله­ اي از جلوه­ هاي رنگ، نظر­گاهت را مي­ آرايد.


در هم همه­ ی جاريِ آب ، و در گويش مبهم مرداب، معمايي است كه پاسخش نام تابناك تست.


برگ­هاي زرد، غریت و تنها از شاخساران جدا مي­شوند و زير پاي رهگذران خرد مي­شوند؛ چرا­كه اميد ظهورت را از ياد برده­ اند و زمزمه­ ی يأس پایيز را باور كرده ­اند.


زمستان خيمه­ هاي سنگين زده است و سوز سرماي آن تا مغز استخوان نفوذ مي­كند.


با لبخندي قلب­هاي يخي و منجمد ما را بهاري و خرم كن.


آری ،اي مهدي! اي بهار انسان­ها!


خورشيد، آیينه ­دار روي زيباي توست؛ و ماه، فروغ حُسن خود را از تو وام دارد و چون برآیي خورشيد و ماه از خجلت سر در نقاب خاك مي­كشند.


اين طوفان­ زدگان، سوار بر تخته ­پاره­ ها و گرفتار گرداب­هاي هولناك و موج­هاي سهم ناك، ترا مي­جويند اي كشتي نجات!


اين گمشدگان برهوتِ تاريكِ سر­گشتگيِ انسانيت، ترا مي­طلبند،


اي ستاره­ی پرفروغ هدايت!


اين قلب­هاي منجمد و يخ ­زده­ ی زمستاني، انتظار عبور ترا مي كشند،


اي بهار دلكش جاودان!


موج­هاي خروشان و سركش در شوق انتظارت سر بر صخره­ ها مي كوبند و كف بر لب مي ­آورند.


سكون و وقار اقيانوس­ها نشاني از آرامش و متانت قلب تو دارد؛ و درياها با دلي لبريز از حيات، صبوري را از تو آموخته اند.


جويبارها با شتاب از ميان دشت­ها و چمنزار­ها به سوي تو در تكاپويند و چشمه­ ها به­ نام تو جوشانند.


بركه­ ها در حسرت آنند كه در كنار آنان لختي بياسایي و مشتي از آب زلال بر صورت بنوازي تا فخر بر آسمان بفروشند.


چمن ­زاران، قدوم مبارك تو را لحظه­ شماري مي­كنند تا فرق خويش را به زير پايت نثار كنند.


ابرهاي سفيد، باران خود را به تداعي رحمت بي­ پايان تو نثار مي­كنند.


واما ابرهاي سياه در عزاداري فراقت اشك ريزانند.


صخره­ هاي كلان و استوار صلابت را از تو وام ­دارند.


آسمان در طلب تو لباس كبود بر تن كرده است.


نقاش ازل، رنگين­ كمان را براي نوازش چشم­هاي تو نقاشي مي­كند.


توسن فلك رام تازيانه تست، اي شهسوار ملك وجود!


 برف به پيشواز قدومت دشت­ها و كوه­ها را پرنيان­ پوش مي­ كند.


نسيم صبحگاهي با طراوت خود و باران با ترنم خود طبعيت را به پيشواز شما آب و جارو مي­كنند.


باد بهاري گيسوان درختان جنگل را به پيشواز شما شانه مي زند.


بيد مجنون از جذبه شوق ديدارت، بارها از هوش مي­رود.


قاصدك­ ها در آغوش باد، نويد و مژده ­ی ظهورت را به سراسر گيتي مي­ پراكنند.


دل جنگل­هاي سرسبز از مهرباني تو مي­ تپد.


سروها آزادگي را از تو آموخته ­اند و سپيدارها تمثال قامت رعناي شما هستند.


آه و هزاران آه

آه ای امید دل جان همه

بیــــــــــــــــــا بیـــــــــــــا بیـــــــــا







متن عاطفی امام زمان عج 2

اي عزيز سفر كرده! اي سرور! اي مولود!
جهان امروز بياباني را ماند تيره و تار؛

كه در دل اين بيابان، در عمق اين ظلمت؛ و در قعر اين سياهي، حصاري كشيده اند از دام شيطان، و ايادي شيطان مأمورند به راندن شيعيان تو به اين دام.

يابن الحسن! ای صاحب زمان! در اين ميان، چشمان وحشتزده ی يارانت، جان هاي به حلقوم رسيده ی شيعيانت؛ و دل های لرزان محبّانت، تنها يك اميد دارند.

و مي داني كه اين اميد تو هستی!

پس اي آخرين اميد! مباد كه دست دلدادگانت، از دامان تو كوتاه بماند.


اي دستگير واماندگان! اي دلگرمي بي پناهان! اي مأواي بال و پر شكستگان! اي چراغ راه گمگشتگان!

اي زينت عرش الهي! اي افتخار آل طاها! ای منتقم آل رسول! ای پور زهرای بتول! و ای آخرين از آل ياسين!

مگذار جهل و گمراهي بر شيعيانت، اگر چه نالايقند فائق آيند.

برخيز!

برخيز؛ و صفحه ی دين را از زنگار كوته انديشي جاهلان و نيرنگ دشمنان پاك كن؛ و پايه ی سست شده ی دين را استوار و پابرجا ساز.

اي همه ی دين ما! اي همه ی ايمان ما! اي همه ی عشق و علاقه ی ما! اي همه ی هستي ما! و اي همه كس ما بي كسان!

بيا كه كودكان ما به گلِ نوجواني شكفته اند؛ جوانان ما، راه پيري را پيش گرفته اند؛ بسياري از سالخوردگان ما رفته اند؛ و صد افسوس كه تو را نديده اند.

اي مهدي!

حسرت يك لحظه ديدار، دل هاي شيفتگانت را گداخت و اميد وصل تو جان هاي به لب رسيده را به نسيم لطف بنواخت.

گوش ها منتظر انتشار سرود ظفر و چشم ها در اشتياق ديدار رهبر، نفس ها در سينه حبس؛ و تو اي حبيب، هم چنان در پس پرده ی غيبت نهاني و نمي دانيم تا كي، آخر تا كي در پس اين حجاب ميماني.

اي يوسف زهرا! اي طاووس اهل جنت! اي سفير حق؛ و اي بلنداي برج ولايت را  اختر!


بيا بيا كه سوختم ز هجر روي ماه تو            بهشت را فروختم به نيمي از نگاه تو
تمام عمر دوختم دو چشم خود به راه تو        به اين اميد زنده ام كه گردم از سپاه تو



متن ادبی  امام زمان عج 1

باز هم خیابانِ آمدنت را چراغانی کردیم،

باز هم کوچه های قدومت را آذین بستیم،  تا میلاد امید بخشت را جشن بگیریم.

باز هم از پنجره های غبار آلود روزهامان،  از روزنه های بسته شده ی دلهامان،  از پسِ باورهای به شک آلوده شده مان،  به جاده ی تیره ی غیبتت چشم دوختیم،

تا چشم هامان به رنگ سبز انتظارت روشن شود،  و قلبهامان به امید آمدنت آرام گیرد؛

اما نیامدی.

قرن هاست که کلام پدرت، امیر مؤمنان، گوش جانمان را به درستیِ آن آزرده است که:

براستی افق ها تیره گشته،  و راه های روشن  گم شده است!

اما نمی دانیم که به کدامین گناهمان، در پرده ی غیبت ات، فرو نشانده اند.

و نمی دانیم که به کدامین کارِ خیر, اجازه ی ظهورت، که وعده ی راستینِ خداوند است،  صادر خواهد شد.

آری نمی دانیم که رازِ پنهانی ات چه بوده و رمزِ پیدایی ات چیست؛

اما می دانیم که می آیی.

مراسم دعای کمیل با یاد حاج حسن مویدی و طفل خردسالش امیر رضا مویدی


مراسم دعای پرفیض کمیل به یاد زنده یاد حجت الاسلام حاج حسن مویدی و فرزند دلبندش امیر رضا مویدی 


سخنران : جناب دکتر آقا تهرانی


زمان: امشب بعد از نماز مغرب و عشا (91/04/15)


مکان: مسجد کاظم بیک


آدرس: بابل-چهار راه شهدا-چهار سوق- هیئت فاطمیون / مسجد کاظم بیک بابل



میلاد مهدی عج مبارک


السلام و علیک یا صاحب العصر والزمان عج









ميلاد سراسر نور منجي عالم بشريت حضرت مهدي (عج)

بر همگان مبارك باد


قل هوالله رجا ،اسم بزرگت همه جا،يا فرجا